یاد امام و شهدا دل را میبرد کربلا+تصاویردیدار امام با فداییان امام

 
امام خمینی(س) نور چشم همه مردم و به خصوص رزمنده‌ها بوده‌اند، این طور بود که جوان‌ها برای 
 
عمل به دستور ایشان از دست و پا نه، بلکه از جان گذشتند و حتی دیدار با پیر جماران همیشه
 
آرزویشان بود؛ اگر می‌دانستند که دیداری با امام ترتیب داده شده به همدیگر مهلت نمی‌دادند،.


 

 یکی از همین دیدارها بعد از عملیات «والفجر 2» اتفاق افتاد. متن زیر برگرفته از کتاب «حکایت سرخ»
 
است:


 

در عملیات «والفجر 2» که با موفقیت تمام شد، باقیمانده نیروهای گردان امیرالمؤمنین(ع) از لشکر 14
 
امام حسین(ع) را جهت استراحت و سازماندهی مجدد به عقبه لشکر در پادگان هفت‌تیر سنندج
 
منتقل کردند.



 

یک روز عصر به دستور شهید خسروی فرمانده گردان گردان امیرالمؤمنین(ع) بود، همه در محوطه
 
مقابل سوله گردان تجمع کردیم؛ فرمانده گردان ضمن گفتن خسته نباشید و تشکر از زحمات و
 
دلاوری‌های بچه‌ها گفت: «برادران عزیز، می‌دانم خسته هستید و بعضی‌ها که دوستانشان در
 
عملیات شهید شده‌اند، ناراحت هستید، ولی چون حاج حسین خرازی فرماندهی لشکر یک
 
مأموریت ویژه از گردان خواسته است، موظف به اطاعت از دستور هستیم، مأموریتی که در پیش
 
داریم، خیلی مهم است، اجرای آن، نفرات از جان گذشته می‌خواهد، چون احتمال برگشت در آن
 
نیست، هر کس آمادگی شرکت در این مأموریت را دارد، از جای خود بلند شود».



 

همه آرام و ساکت به فکر فرو رفتند، نگاه‌ها خیره شده بود؛ منتظر اولین کسی بودند که آمادگی خود
 
را اعلام کند؛ یکی از بچه‌ها از جای خود بلند شد، فرمانده گردان به او گفت: «یک نفر را هم که روحیه
 
و توان شرکت در این عملیات را دارد، معرفی کن»، به دنبال آن بچه‌ها یکی یکی بلند شدند تا آمار به
 
20 نفر رسید.



 

فرمانده گردان گفت: «بس است؛ بچه‌هایی که انتخاب شدند، همگی بروند حمام و لباس تمیزشان را
 
بپوشند، ماشین برای یک ساعت دیگر می‌آید تا شما را به دیدار حضرت امام به جماران ببرد!».



 

به محض شنیدن این مطلب همه بهت‌زده و متعجب و ناراحت شدند که چرا فیض دیدار با امام
 
عزیزشان را از دست دادند؛ یکی از بچه‌ها بلند شد و با اعتراض به فرمانده گردان گفت: «چرا از قبل
 
نگفتید که مأموریت دیدار امام است؟»، فرمانده گفت: «اتفاقاً روش صحیح انتخاب همین بود، چون
 
انتخاب 20 نفر از بین تمام نیروهای گردان برای دیدار حضرت امام بسیار مشکل بود باید ابتدا کسانی
 
که فدایی امام و آماده شهادت هستند، به دیدار امام بروند».
 
 
 
 
شهید غلامعلی پیچک در محضرامام اردیبهشت 1360
 
 
امام و وصیت شهدا
 

«مادر جان... اکنون همان صداى هل من ناصر ینصرنى از گلوى قلب تپنده ملت‏ یعنى «حسین زمان‏»

بیرون آمده و... این آرزوى شما بود که در رکاب حسین‏ باشیم، ما آرزوى شما را برآورده خواهیم کرد.»

(روحانى شهید محمد مهدى مازنى، نوکنده)


«وجود امام خمینى و برکات آن را تنها کسانى می‌‏توانند حقیقتا درک کنند که در جست و جوى تاریخ

تحول باطنى انسان‏‌هاى کره زمین که خاستگاه تحولات ظاهرى، اجتماعى و اقتصادى و سیاسى

حیات او نیز هست، به تاریخ انبیاء رجوع می‌‏کنند، هم آنانند که در وصف امام خمینى می‌‏گویند: (او

بت‏‌شکنى دیگر از تبار ابراهیم ‏بود).  (شهید سید مرتضى آوینى، تهران)

 

شهید محسن حاج بابا در محضر امام در اردیبهشت 1360

 

«اى امام تو بودى که به اسلام جان دیگر دادى، به نماز و روزه‌‏ها و تمام‏ عبادت‌‏ها جان و روح دیگرى

دادى و روح حقیقى و واقعى را آوردى و به حق که برای ‏نماز قیام کردى و به حق از براى امر به معروف

و نهى از منکر قیام کردى(شهید مرتضى چگینى، تهران)


«حافظ ولایت فقیه باشید و امام و رهبرمان را هم چون نگین انگشترى در میان‏ خود نگه‏دارى کنید و

در پشت‏ سر امام حرکت کرده و او را تنها نگذارید که‏ پیروزى شما به امید خدا نزدیک است

(دانشجوى شهید لطف الله فلاح اسلامى، بهبهان)


«امروز که این راه را انتخاب کردم می‌‏دانم به کجا می‌‏روم و می‌‏دانم چرا هیچ ‏سوالى و شکى در من

نیست و آگاهانه فریاد حسین زمان امام خمینى را لبیک‏ گفتم.» (شهید عبدالرضا علیخانى،

آبادان)

 

شهید علی طاهری در محضر امام در اردیبهشت 1360

 

«یادتان باشد که تمام آن چه ما آن را عزت و قدرت می‌‏نامیم از سوى خداست‏ و واسطه آن در وهله

اول امام زمان(عج) و بعد مجاهدت‏ هاى این امام بزرگوار،بت‏ شکن قرن، این اسوه شجاعت و صبر و

دلیرى است.»(شهید محمود طیبى، اهواز)


«می‌‏رویم تا خط امام بماند، خطى که از ابراهیم آغاز شده و در تداوم سرخ خویش ‏با دست‌‏هاى پاک

محمد و على به قلب پرشور امام امت رسید تا رنجبران زمین را از جور حکومت قابیلیان برهاند.» (

دانشجوی شهید مهدى رجب بیگى، تهران)


«سلام و درود بر تو اى آزاد مرد،درود ما بر تو اى حامى مستضعفان، درود برتو اى درهم شکننده بت‏ها و

بتکده‏‌ها، سلام بر تو اى رهایى دهنده امت از قیداستعمار، درود بی‌‏پایان ما بر تو اى خمینى، رهبر

امت... .» (طلبه شهید محمد جواد مهرجردى یزدى، مهرجرد یزد)


«من چگونه نداى هل من ناصر یادگار اباعبدالله الحسین(ع) امام ‏خمینى و یادگاران سربازان

سیدالشهدا(ع) را بشنوم و بی‌‏تفاوت باشم.» (روحانى شهید غلامرضا علی‌‏زاده ، بشرویه)

 

شهید اصغر قجاوند در محضر امام در اردیبهشت 1360

 

«دل بر نیروى خدا بستم، از نیرنگ اهریمن چه باک؟ راه ما راه خداست، مکتب مادین خداست همراه

ما رهبر ما روح خداست و به سوى تمام آنان که پیکارشان به ‏راه خداست و ایثارشان براى حق

خداست دست‏ بیعت دراز می‌‏کنیم.» (بسیحى شهید على اصغر نوروزى از: تهران)


«مبادا تحت وسوسه‏‌هاى شیطان و استکبار دست از این عارف پیر و مجاهد تمامى ‏سنگرهاى حق

بردارید. مبادا از دستورات امام بى‏‌توجه رد شوید که فردایى نه ‏چندان دور در مقابل شهداى عظیم

الشان این انقلاب باید پاسخگو باشید.» (شهید دولت عابدى، بجنورد)


«من عاجزانه از شما می‌‏خواهم که هوشیار باشید خود را کاملاحفظ کنید و براى کنترل خود و خارج

نشدن از خط امام که همان خط ‏اسلام و خط خداست فقط گوش به فرمان ولایت فقیه باشید»

.(سردارشهید حسین علیمحمدى، زنجان)

 

شهید جعفر جنگروی در محضر امام در اردیبهشت 1360

 

«این بنده حقیر خدا نیز با امام امت میثاق بسته ‏ام و به او وفادارم، زیرا که او به اسلام و قرآن وفادار

است و اگر چندین ‏بار تکه‌‏ام بکنند و یا زنده بگورم کنند، دست از وظیفه‏‌ام که همان‏‌وفادارى به اسلام و

قرآن و امام عزیز، و نابودى دشمنان اسلام است‏ بر نخواهم داشت‏» .(سردار شهید روح الله

شکورى، زنجان)


«آرى امام، کارى عظیم کرد. وى باعث ‏شد دنیا از خواب بیدار شود و انسانیت را دوباره یاد آورد. رهبرم

را تنها نگذارید، همیشه از او تبعیت کنید. مردم مسلمان! براى طولانی‌‏تر شدن عمرامام هر روز دعا

کنید و از عوض ما هم دعا کنید ما تا وقتى که ‏زنده هستیم امام را دعا خواهیم کرد. در دنیا دو صف

وجود دارد صف باطل که همان صف فرعون و شاه معدوم است. صف حق که صف تمامی‌ ‏پیامبران و

راه خمینى کبیر است‏» .(سردار شهید طاهر اوجاقلو، زنجان)

 

شهید عباس شعف در محضر امام در اردیبهشت 1360

 

‏«مبادا تمرد و سرپیچى کنید از امر ولى امرتان یعنى امام‏ عزیز و خمینى کبیر آن نفس قدسى، آن

نائب بر حق مهدى(عج) آن‏ {منادی} اخوت، آن کلید وحدت، آن روح الهى، روح الله که خداوند از

شماسلب نعمت مى‏فرماید» . (سردار شهید سهراب اسماعیلى، زنجان)


«هیهات که 20 سال از عمرم گذشت هنوز اندر خم یک کوچه‌‏ام. زیرا از نعمتهایى که پروردگار به من

داده سپاسگذارى نکردم وشرمنده ‏ام و بیشتر از همه به نعمت‌هاى بزرگ خداوند ناسپاسی ‏کرده‌‏ام و

توفیق نیافتم آن طور که باید در گفتار امام و رهبر ومرجع تقلیدمان، روح خدا، خمینى بت‌‏شکن تفکر

کنم. و توفیق‌‏نیافتم که بیشتر بشناسمش. افسوس و صد افسوس که با او هم عصربودم ولى از

ولایتش بهره‏اى نجستم‏» .(سردار شهید علیرضا رجبى،زنجان)


«اى امت اسلام! قدر امام امت را بدانید و خداى ناکرده نشود روزى که ما نیز، اهل کوفه شویم، و امام

را تنها بگذاریم‏» . (سردار شهید على رضا مولایى، زنجان)

 

شهید حسین طاهری در محضر امام در اردیبهشت 1360

 

« و حزب الله همیشه در صحنه و پیرو خط امام و خط ولایت فقیه که‏ تداوم راه امامت است ‏باشند جان

بر کف پشتیبان این انقلاب ‏باشند من به آنهایى که در لباس اسلام می‌‏خواهند به اسلام صدمه‏ بزنند

توصیه می‌‏کنم بیایید دست از تفرقه بردارید.» . (طلبه شهید سید حسین حسینى اتراچالى)

 


«به همه امت اسلامى عرض می‌‏کنم که قدر این اسلام و انقلاب و امام و مسئولین نظام جمهورى

اسلامى را بدانند و براى نشان دادن این قدرشناسى تا جایى که می‌‏توانند خدمت کنند و سختی‌ها

وناراحتی‌ها را تحمل کرده و در پیشبرد انقلاب بکوشند.» . (جهادگر شهید سید محمد تقى

رضوى)

 

شهید مهدی محمد باقری در محضر امام در اردیبهشت 1360

 

«اماما، من پیام شما را شنیدم و چون جز خون خویش چیزى ‏نداشتم، آن را نثار اسلام نمودم، باشد

که با خون ناقابلم بتوانم‏ گامى مثبت ‏براى اسلام عزیز بردارم. برادران مومنم، باید انقلاب حسینى را

دنبال نماییم تا انقلاب ‏حسینى استقرار داشته و انقلاب مهدى(عج) برسد. همیشه ‏پشتیبان امام

خمینى و در مسیر سیل امت و انقلاب اسلامى باشید واز ولایت فقیه و نظام جمهورى اسلامى

حمایت کنید و براى نابودى ‏تمام ابرشیطان‌ها به نداى «هل من ناصر ینصرنى‏» امام لبیک‏ بگویید و

عاشقانه همچون شهداى دیگر روانه شهر شهادت شوید و تا آخرین قطره خون مبارزه نمائید.»

.(جهادگر شهید محسن الشریف)


«به پیام‌‏هاى امام امت(ولایت فقیه) چون‌که پیام دهنده حقیقی ‏اوست گوش داده و دستورات آن را

عمل کنید و خداى نکرده نگوئید، دیگر گوش دادن به پیام‌‏هاى امام و رهبر، زمانش گذشته، هر چه

دارید یکبار هم که می‌‏شود پیام‌ها را گوش داده و ببینید که چه‏ می‌‏گوید و چه مسئولیتى در آن

لحظه به دوش شما می‌‏گذارد که باید عمل کنید وگرنه در روز قیامت مسئول هستید.» . (جهادگر

شهید ابوالقاسم حجتى)


«شما اى مسئولین مملکتى همیشه براى رضاى پروردگار قدم ‏بردارید و سخنان گهربار امام را فرا

راهتان قرار دهید. و حتما به یاد توده‌‏هاى مستضعف مردم باشید چرا که امام‌مان فرمودند: مملکت

مال مستضعفین است.(عیسی مطلب زاده)

 

شهید عبد الله آمره ای در محضر امام در اردیبهشت 1360
 
 
ملاقات یک خارجی با امام
 
«روبين وود زورث» درتشريح جريان ملاقات خود باامام (ره) در جماران مي‌نويسد :....

«زماني كه امام خميني از در وارد مي‌شد احساس مي‌كردم كه از لا به لاي آن گرد بادي از نيروي معنوي وزيدن گرفت‌،  گويا در وراي آن
 
عباي قهوه اي‌،  عمامة مشكي و ريش سفيد روح زندگي جريان داشت ؛ به طوري كه همة بينندگان را محو تماشاي خود كرد‌،  در آن هنگام
 
حس كردم كه با حضور او همة ما كوچك شده ايم و گويا در سالن كسي جز او باقي نمانده است.

آري !او بارقه اي ازنور بود كه در قلب و روح همة حضار رسوخ كرده بود‌،  اوتمام معيار‌‌‌‌هايي را كه گمان ميكردم مي‌توانند مرا درتعريف
 
وارزيابي شخصيت و مقامش ياري كنند در هم شكست‌،  او با حضور خود آن قدر درما تأثير گذارد كه احساس كردم تمام روح و جسم را فرا
 
گرفته است !

...زماني كه بر روي صندلي خود نشست‌،  احساس كردم كه نيرويي از وجودش ساطع مي‌شود‌،  نيرويي بسان يك گردباد كه اگر با دقت نگاه
 
مي‌كردي در ميافتي كه نوعي «آرامش مطلق»دردرون آن نهفته است‌،  چرا كه {امام} خميني (ره) بسيار جدي واستوار ومسلط بود.

در عين حال او را آن چنان ساكت و آرام  مي‌يافتي كه گويي نيروي ثابت واستوار در درون او جريان دارد والبته اين نيرو همان چيزي است.
 
كه رژيم سابق ايران را به يك باره برچيد حال آيا چنين شخصيتي مي‌تواند يك فرد عادي باشد ؟...من تاكنون هيچ يك از مردان بزرگ را برتر
 
از اين مرد و يا نظير او نديده‌ام.

..كمترين چيزي كه مي‌توانيم  بگويم اين است كه گويا او يكي ازانبياي گذشته است و يا اين كه او موساي اسلام است وآمده تا فرعون كافر
را از سرزمين خود براند.»
 
 
 
شهید علی عرب در محضر امام در اردیبهشت 1360
 
 
بزرگی امام را گفت زبانش را بریدند
 
 
وقتی برادر مجتبی چهار زخمی کومله را از منطقه درگیری آورد و خبر پیروزی برادر احمد(احمد متوسلیان) و بچه‌ها را داد ابتدا باور
 
نمی‌کردیم اما وقتی برادر مجتبی قسم خورد ما مطمئن شدیم که راست می‌گوید.
 

این خاطره بخشی از خاطرات راضیه خلیلیان از بانوان ایثارگر دوران دفاع مقدس است. در ادامه این

خاطره می‌خوانیم: دیگر از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدیم. برادر احمدی که مسئول اطلاعات

سپاه مریوان بود و برادر احمد او را به عنوان جانشین خودش در شهر مریوان گذاشته بود تا اگر آنها

شهید شدند، شهر سقوط نکند، با شنیدن این خبر در حالی که از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت

بدون هیچ درنگی همراه بهرام و پدر برادر هاشم فراهانی به طرف «دزلی» حرکت کردند.


برادر احمدی اطلاعاتی بود و دو برادر دیگر بومی بودند و راه‌ها را کاملا می‌شناختند به همین خاطر

خیلی زود به منطقه دزلی می‌رسند و تعداد زیادی کومله‌ها را روی کوه‌ها می‌بینند. کومله‌ها به طرف

آنها تیراندازی می‌کنند و برادر احمدی به خیال اینکه آنها از بچه‌های سپاه هستند از ماشین پیاده

می‌شود و داد می‌زند نزنید‌، نزنید ما بچه‌های سپاه هستیم.کومله‌ها هم با شنیدن نام سپاه

ماشین را به رگبار می‌بندند و برادر بهرام و پدر هاشم فراهانی شهید می‌شوند اما آنها چون برادر

احمدی را می‌شناختند به پایش تیر می‌زنند که نتواند فرار کند و او را دستگیر می‌کنند.


خبر دستگیری برادر احمدی و شهادت دو برادر دیگر‌، شیرینی پیروزی دزلی را در کاممان تلخ کرد و تا

صبح گریه می‌کردیم. برادر احمد پس از پیروزی دزلی وقتی به مریوان برگشت تعداد زیادی اسیر از

جمله «کاکال» فرمانده دمکرات را همراه آورده بود اما وقتی بنی‌صدر مطلع شد، دستور داد سپاه همه

اسیران کومله و دمکرات را آزاد کند تا به منطقه خودشان برگردند. برادر احمد که کاکال را عامل

دستگیری برادر احمدی می‌دانست و او 9 پاسدار را کشته بود‌،اعتنایی به حرف بنی‌صدر نکرد و

دستور داد که کاکال را در همان منطقه‌ای که برادر احمدی را کومله‌ها دستگیر کرده بودند،‌اعدام کنند.


پس از آن از طریق رابطانی که در میان کومله‌ها داشتیم از حال برادر احمدی باخبر می‌شدیم. برادر

احمدی در زندان «دولتو» زیر شکنجه کومله‌ها بود. یک روز یکی از رابطان خبر آورد که برادر احمدی زیر

شکنجه کومله به آنها قول همکاری می‌دهد و کومله‌ها از این موضوع خیلی خوشحال می‌شوند. یک

جلسه سخنرانی تشکیل می‌دهند و به مردم روستا اعلام می‌کنند که برای شنیدن سخنرانی حاضر

شوند. آنها از برادر احمدی می‌خواهند که به امام توهین کند و علیه انقلاب و... حرف بزند.


مردم جمع می‌شوند و برادر احمدی وقتی سخنرانی را شروع می‌کند در تایید و بزرگی امام حرف

می‌زند و از جنایات گروهک‌ها می‌گوید. اعضای گروهک‌ کومله غافلگیر می‌شود و او را به زندان

برمی‌گردانند و پس از شکنجه زیاد زبان برادر احمدی را می‌برند. حدود دو سال از طریق همین عوامل

از برادر احمدی خبر می‌گرفتیم و می‌دانستیم همچنان زیر شکنجه آنها مقاومت می‌کند تا اینکه

گروهک کومله نامه‌ای برای سپاه می‌فرستد و در آن می‌نویسد که جنازه برادر احمدی را در جاده

سردشت انداخته‌اند. برادران به جاده سردشت رفتند. جنازه او میان جاده بود،در حالی که 36 جای

بدنش شکنجه شده بود و زبانش را هم بریده بودند.


وقتی جنازه برادر احمدی با آن وضع فجیع به دستمان رسید از ته دل گریه کردیم. ما برای از دست

دادن برادر احمدی دوبار به سختی گریه کردیم. یکبار وقتی که اسیر گروهک کومله شد و یکبار هم

وقتی جنازه شکنجه شده او را دیدیم