داداش موسي، 400 هزارتومان حقوق مي گيرد!

بچه هاي خاك و گرما، بچه هاي كفشهاي كهنه و وصله دار، صورتهاي سوخته و عرق سوز، تن هاي نحيف و ضعيف و خنده هايي كه بر صورتهاي خُشكشان بسان تَرَكي بر كوير ميماند. با شادي و هيجان در كنار يكديگر قرار مي گيرند و ياران يكدل را در تيم خود طلب مي كنند.تمام دنيا را در همين زمين خاكي جا داده اند، تمام سعيشان رسيدن به همان توپ خط خطي سفيد و قرمز است كه شكلش در ذهن همه مان مانده است و تمام آرزويشان گل زدن و عبور دادن توپ از عرض دروازه اي است كه گاهي وقتها دوتا سنگ، گاهي تيركي چوبي و گاهي وقتها چوب و طناب است و چه دعواها و قسم خوردنها كه توپ گل شده است يا نشده است.دعواهاي گاه و بيگاه كه تا چند روز همين جام زمين خاكي را نيز از آب و تاب مي اندازد . زخم كف پاها با خاك زمين خاكي درهم مي آميزد و معجوني از خونآبه و عفونت مي سازد. اينجا ديگر خبري از پزشك تيم و يخ درماني و آمبولانس نيست. فقط بايد پاهايت از ساق بشكند تا هم تيمي ها، كشان كشان از زمين بيرونت ببرند. شادي گلها، افسوس فرصتهاي از دست رفته، دعواهاي جانانه، تعويض هاي زوركي، قسم هاي الكي همه و همه به پايان مي رسد تا پسرك، خسته و تشنه با لباني خشك، با موهايي كه در پوششي از خاك و عرق به هم چسبيده اند، راهي خانه شود. باز هم شلواري كه پاره شده و پر از خاك و خُل؛ تمام دارائي اش همين يك شلوار است و بايد روزهاي مدرسه را نيز با آن سر كند.
زخم ساق پاهايش را در زير شلوار پنهان مي كند و با كهنه پارچه اي، كفشهايش را ميمالد تا خاك از آن بزدايد. در اين غروب دلگير به يكباره تمام شادي گلهاي زيبايش را به فراموشي مي سپارد و در دريايي از غم و دلهره و اضطراب فرو مي رود. غم شلوار پاره و كثيف و دستهاي پينه بسته ي مادر، درد زخمهاي ساق پا و كفشهاي وصله دار و جيب هاي خالي بابا، دلهره از رفتن به خانه و دعوا و سيلي خوردن! و اضطراب از درس و مشق هاي نانوشته و مدرسه و توبيخ و دردسر...
... آخه پسر چرا نميخواي بفهمي! چرا آينده ات رو خراب ميكني! از سر صبح تا شب جون ميكنم كه تو درس بخوني و كاره اي بشي و منو از اين فلاكت نجات بدي! آخه من از كجا بيارم برات كفش و شلوار بخرم! خرج خونه، اجاره خونه، قسطاي عقب مانده، خرج خواهرات و تمام دردسرايي كه دارم يه طرف، تمام مصيبتي كه از دست تو ميكشم يه طرف...! و صداي پاي مادر از راه پله هاي پشت بام كه شلوار شسته شده ي پسرش را پهن كرده است و باز هم شب ، سكوت و فقر!
شايد بعد از يك روز خستگي، غذايي لذيذتر از عدسي دستپخت مادر نباشد با چند قرص نان و دوغ قرضي كه بدهكاري اش در حساب دفتري اصغر آقاي بقال ثبت محضري شده است!...
دو خواهر كوچكش در خوابي عميق فرورفته اند، مادر پشت چرخ خياطي دستي قديمي كه زيادي هم جر و جر ميكند با چشمان، دستان و تن خسته اش ميدوزد و ميدوزد تا شايد ديروز و امروز پر از بدبختي و فقرش را به آينده ي آرزو و خوشبختي وصله كند، شايد! و پدر كه از فرط خستگي و بي حوصله گي، كانال هاي تلويزيون را يكي پس از ديگري عوض ميكند و امير كه چشمانش به انبوه كتابها و درسهاي تلنبار شده خيره مانده است. حرفهاي پدر را مرور ميكند. چرا اين همه تنبلي! چرا درس نميخواند! چرا قدر زحمت پدر را نميداند! و ... و فكر داداش موسي كه پس از آن همه زحمت و اخذ ليسانس مكانيك، بعد از چند سال بيكاري، الان با هزار سفارش و التماس و تمنّا و بصورت موقت در يكي از شركتهاي عسلويه مشغول بكار شده است. دفعه اولي كه موسي، داداش بزرگش از عسلويه برگشت و گفت كه ماهي چهارصد هزارتومان حقوق ميگيرد مثل اينكه تمام دنيا را به امير داده باشند...
چهارصد هزارتومان؟خيلي پوله...! براي امير و دنياي بچگي اش پول زيادي است اما براي مشكلات و تمام فقر و بدبختي خانواد ه اش، هيچ هيچ هيچ!
صداي تلويزيون، امير را از فكر و رويا بيرون ميبرد، از كتابهاي ناخوانده چشم بر ميدارد و به صفحه ي جادويي تلويزيون خيره ميشود.... باز هم فوتبال! امروز در زمين خاكي محله و امشب در يكي از ورزشگاه هاي پيشرفته اروپائي! اوج حساسيت در جام ملتهاي اروپا. هزاران فرسنگ دورتر از منزل محقّر امير و بابايش، در اوج شادي، هيجان، لذت و تجملات. بيش از شصت هزار تماشگر با چهره هاي گوناگون و صورتهاي رنگ كرده، پيراهن هاي يكدست از تيم محبوبشان و نظم و انضباطي كه در ورزشگاه حاكم است. امير صدايي نمي شنود و اصلاً حواسش اينجا نيست.او نگاه مي كند و در رويا غرق است.او مي بيند اما هيچ چيز نمي داند. از صنعت فوتبال، فرهنگ فوتبال، هنر فوتبال، برنامه ريزي فوتبال، از پول، از دلالي، از تباني و ... زياد نمي داند.او درسهايش را كه نمي خواند پس حتماً اينها را نمي داند! اما او مي داند! او از فوتبال بيشتر از همه چيز مي داند.او مي داند كه فوتبال خواندنش آسان اما فهميدنش سخت است! او مي داند كه فوتبال توپ و دروازه دارد، داور و بازيكن دارد، زمين و تماشگر دارد اما شايد نداند فوتبال دو رو دارد! نمي داند؟ حتماً مي داند. او روزنامه هاي روي دكه ها را بيشتر از كتاب هايش مي بيند، دوست دارد و مي خواند. به كيهان، شرق، ابتكار و ... كاري ندارد اما خبر ورزشي را بيشتر از ادبياتش دوست دارد.او تيتر روزنامه ها را مي خواند اما از تيتر سر در نمي آورد.تيتر درشتي كه نوشته است: امشب يورو را تحريم مي كنيم! او اول بايد بداند كه امشب بازيهاي يورو يا همان جام ملتهاي اروپاست، بعد اينكه امشب تيم ملي ما هم با ازبكستان بازي دارد و سوماً اينكه حوزه يورو( اروپائيها) ما را تحريم سياسي و اقتصادي كرده اند پس امشب ما هم يورو را تحريم مي كنيم و بازي تيم ملي خودمان را نگاه ميكنيم و بازيهاي آنها را نگاه نمي كنيم! تا ديگر از اين غلطها نكنند كه بخواهند ما را تحريم كنند و نفت ما را نخرند.
امير پول ندارد كه روزنامه ها را بخواند و همينكه به روزنامه ها دست بزند، اسمال آقاي روزنامه فروش داد ميزند كه بچه به روزنامه ها دست نزن. امير فقط عكسها را نگاه مي كند و تيترها را مي خواند. او فقط مي تواند بخواند نقل و انتقالات فوتبال! اگر پول داشت روزنامه را مي خريد و مطالبش را مي خواند كه بداند بازيكنان مورد علاقه اش براي رفتن به تيم هاي مطرح پايتخت چه جنجالي به پا كرده اند و چقدر پول طلب كرده اند. او همه مطالب صحفه ي اول را مي بيند و مي خواند و شايد بفهمد! اما اي كاش نفهمد كه قرارداد ميلياردي.... اي كاش نتواند صفرهايش را بشمارد! اي كاش نداند كه اين پول ها از كجا آمده است! اين پول را چه كسي ميدهد! به چه كسي ميدهند و براي چند وقت!اما امير، پسرك مهربان قصه ي ما اگر اينها را نداند، به زودي خواهد فهميد.
او يك روز مي فهمد و درد مي كشد كه چرا داداش موسي، ماهيانه چهارصد هزار تومان حقوق مي گيرد و ستارگان!!!
تيم هاي پولدار د و ل ت ي براي يك فصل نه ماهه، يك ميليارد تومان.اي كاش او هرگز يك ميليارد را تقسيم بر نه نكند كه بفهمد تفاوت حقوق ماهيانه داداشش با بازيكناني كه با عشق و علاقه عكسشان را به ديوار اتاقش چسپانده است، چقدر است! كاش امير پول داشت تا روزنامه ها را ميخواند كه روزي غزال تيزپاي فوتبال كشورش كه گل زدنش به استراليا هنوز در ذهنش مانده است،گفته بود من بيشتر از تحصيلات چهارم دبستانم از زندگي سهم گرفتم، تا مي فهميد كه ليسانس ميكانيك برادرش چقدر ارزش دارد! آنها چه مي خورند، چه مي پوشند، چه خانه هايي دارند، چه ماشينهايي سوار مي شوند و چه دردي من و امير و شما مي كشيم! او گزارشگر محبوب و مشهور تلويزيون را دوست دارد و مي داند كه چقدر رك سخن مي گويد.او به امير گفته است كه ليونل مسي ستاره ي استثنائي فوتبال جهان عاشق پيتزاست و در كودكي به خاطر درمان پاهاي ضعيف و ناتوانش در يكي از كلينيك هاي پزشكي شهر بارسلونا تحت مداوا بوده است اما نمي دانم چرا او به امير نمي گويد كه سواد اين بازيكنان ميلياردي ما چقدر است! اشكالي ندارد امير همينكه مي داند داداش موسي با همت و زحمت و با نان حلال پدر و دعاي مادر ليسانس گرفته است، كافي است.
همين كه بداند عدسي دستپخت مادر با نان دسترنج پدر چقدر مزه دارد، همين كافي است. همين كه از زندگي ساده روزانه اش لذت ببرد كافي است.دنياي امير همان شلوار پاره ، كفشهاي وصله دار، همان زمين خاكي فوتبال محله و همان حقوق بابركت چهارصدهزار توماني داداش موسي است. امير اينها را مي داند اما من به امير عشق فوتبال مي گويم كه تيم مون پوليه ي فرانسه كه در سالهاي گذشته حتي به رده هاي بسيار پائين ليگ فرانسه نيز سقوط كرده بود، امسال با بازيكناني ناشناخته و با اندك بضاعت مالي و بدون حمايت گر و اسپانسري و فقط و فقط با وحدت و عشق و يكدلي قهرمان ليگ برتر كشورش شده است. و تمام تيم هاي برتر دنيا با ميلياردها تومان سرمايه گذاري حتي در آستانه سقوط به دسته پايين تر نيز قرار گرفتند تا ثابت شود كه همه چيز پول نيست. عشق و محبت و يكدلي بالاتر از اينهاست حتي اگر همه بگويند ثروت بهتر است...
امير جان، پسرك گلم! داداش موساي تو با همين حقوق كم اما با عشق و علاقه، زير سايه ي پدر و دعاي خير مادر يك روز سايه باني از عزت و آبرو برايت بنا خواهد كرد.
... ديگر صداي چرخ خياطي مادر به گوش نميرسد، شايد از فرط خستگي به خواب رفته است و امير كه در كنار كتابهاي ناخوانده به خوابي عميق فرورفته و شايد در خواب، صفرهاي يك ميليارد تومان را ميشمارد...
امیرجان، عزيزكم مي دانم پاهايت درد بسيار دارد اما به اندازه دل ما درد ندارد.بخواب گلم، بخواب...
نویسنده :سروش عربی
در فضایی که سخنرانان، فقط سخنرانی می کنند و آداب سخندانی را نمی دانند که یکی از این آداب گوش دادن به حرف دیگران است این وبلاگ گوش شنوایی خواهد بود برای تمامی مشکلات و انشاءالله در حد توان انعکاس دهنده مشکلات مردم در تمامی زمینه ها. پس شما نیز مشکلات خود را با ما در میان بگذارید و ما را از انتقادات و پیشنهادات گوهربار خود بی بهره نگذارید تا عیبهایمان بیش از پیش هویدا نگردد.